ذبيح الله صفا

1140

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نماند ذوق گلستان درين بهار مرا * كه نيست نكهت گل بىتو سازگار مرا عبير نيستم اما ز خاكسارى دل * هنوز بوى گلى مانده در غبار مرا ز ساغر گل رعنا تنك شراب ترم * ز دست مىدهى آخر نگاه دار مرا كجاست مشرقى آسايشى كه يك ساعت * خلاص سازد ازين ناله‌هاى زار مرا * هرچند كه از جانب او شكوه روا نيست * گر هست گناهى همه از جانب ما نيست در مشرب آتش‌نفسان شعله گواراست * بر غنچهء ما نيست سمومى كه صبا نيست از شوق طلبكارى او هر پر كاهى * نوميد ز حسن طلب كاه‌ربا نيست در شهر اگر هيچ نباشد سفر اوليست * آسودگى دل كم از آسايش پا نيست * طبيب شهر را پرواى ما نيست * كسى با دردمندان آشنا نيست در هفت آسمان را گر نبستند * چرا امشب در ميخانه وا نيست درين كشور مرا از داغ حرمان * زرى در دست هست اما روا نيست در ميخانه وا خواهد شد آخر * كليد رزق در دست شما نيست كسى كز نيستى دلتنگ باشد * زن دنياست او مرد خدا نيست ز بىپروايى دل در فغانم * كه آن ديوانه را پرواى ما نيست مران از درگه خود مشرقى را * كه خوان پادشاهان بىگدا نيست * سرم با شور مجنون آشنا نيست * دلم را هيچ ذوقى از نوا نيست علاج مستى از پير مغان پرس * كه اينجا هيچ دردى بىدوا نيست جهان از زاهدان ذوق‌پيماى * چنان پر شد كه در ميخانه جا نيست همه چون سايه با خاكيم يكسان * كسى در ملك ما صاحب‌نوا نيست خس و خاشاك دورافتادگان را * رفيقى بهتر از باد صبا نيست ز هر جانب بسوى كعبه راهيست * ولى راهى به از راه خدا نيست سرم بيگانهء اين گفت‌وگوهاست * نواى ما بجايى آشنا نيست چنان عيب است آميزش درين باغ * كه بوى گل در آغوش صبا نيست